خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه دارم اما قدرشو نميدونم خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه دارم و قدرشو ميدونم خدايا شكرت به خاطر همه اون چيزايي كه ندارم و دوست دارم داشته باشم خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه ندارم و اميدوارم هيچوقت نداشته باشم خدايا شكرت به خاطر همه حكمتاييت كه به نفعمه و من ازش بي خبرم خدايا شكرت به خاطر همه حكمتاييت كه به ضررمه اما تو دوست داري اينطوري باشه

خدايا ببخشيد اگه توي انجام تكاليفم كوتاهي ميكنم خدايا ببخشيد اگه توي دوست داشتن خالق خودم گم شدم و نميفهمم دارم چيكار ميكنم خدايا ببخشيد اگه بعضي وقتا كه دلم ميگيره ناشكري ميكنم خدايا ببخشيد كه بعضي وقتا بهت ميگم باهات قهرم چرا اينطوري يا اونطوري نشد

خدايا من تورو خيلي دوس دارم اما بخدا ديگه تحمل ندارم آخه تو آزمايشات خيلي سخته به قرآن ديگه بريدم تحمل يه شكست ديگه رو ندارم خدايا الان ازت يه چيزي ميخوام..


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 19:3 توسط دکتر بهاری |


خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه دارم اما قدرشو نميدونم خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه دارم و قدرشو ميدونم خدايا شكرت به خاطر همه اون چيزايي كه ندارم و دوست دارم داشته باشم خدايا شكرت به خاطر همه چيزايي كه ندارم و اميدوارم هيچوقت نداشته باشم خدايا شكرت به خاطر همه حكمتاييت كه به نفعمه و من ازش بي خبرم خدايا شكرت به خاطر همه حكمتاييت كه به ضررمه اما تو دوست داري اينطوري باشه

خدايا ببخشيد اگه توي انجام تكاليفم كوتاهي ميكنم خدايا ببخشيد اگه توي دوست داشتن خالق خودم گم شدم و نميفهمم دارم چيكار ميكنم خدايا ببخشيد اگه بعضي وقتا كه دلم ميگيره ناشكري ميكنم خدايا ببخشيد كه بعضي وقتا بهت ميگم باهات قهرم چرا اينطوري يا اونطوري نشد

خدايا من تورو خيلي دوس دارم اما بخدا ديگه تحمل ندارم آخه تو آزمايشات خيلي سخته به قرآن ديگه بريدم تحمل يه شكست ديگه رو ندارم خدايا الان ازت يه چيزي ميخوام..


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:54 توسط دکتر بهاری |


خدايا به قرآن ديگه نميكشم ديگه نميتونم زنده بمونم اصلا براي چي منو خلق كردي؟من كفر نميگم ناشكري نميكنم اينارو ميگم چون دلم بدجوري شكسته من يه بچه لوس و ننر نيستم كه تا تقي به توقي بخوره بگم آخ!واقعا بريدم بدبياري پشت بدبياري چرا وقتي همه چيز ميتونه به بهترين شكل ممكن اتفاق بيفته بايد يه افتضاح بزرگ بار بياد؟!چرا وقتي اونايي را كه دوست دارم و با تموم وجودم براي سلامتي و خوشبختيشون دعا ميكنم يهويي يه كاري ميكنن كه مهرشون از دلم پاك بشه؟چرا همه اونايي كه دوست دارم دارن يكي يكي از زندگيم محو ميشن؟پس خدا چرا گفتي من عشقو تو دل همه بنده هام گذاشتم؟اصلا چرا عشقو به من دادي وقتي همه عزيزام دارن از دستم ميرن؟چرا منو انقدر محكم خلق كردي تا اينجوري سخت آزمايشم كني؟

ميدوني اولين عزيزي كه از دست دادم كي بود؟مريم بهترين دوستم كسي كه حاضرم رو اسمش قسم بخورم كسي كه براي ۱ساعت ديدنش لحظه شماري ميكنم حاضرم به خاطرش بميرم و اونه كه با وجودش بهم آرامش ميده اما الان اون يه دانشگاه ديگه و يه شهر ديگه است به دردي گرفتار شده كه من الان گرفتارشم من براي خودم وبيشتر براي اون ناراحتم نميخوام اينجا اسم ببرم كه بقيه عزيزايي كه از دست دادم كي بودن چون خودت بهتر از من ميدوني اما يه چيزيو ميخوام بهم بگي ميخوام جواب سوالامو بگيرم ميخوام بدونم چرا بايد انقدر سختي بكشم؟انقدر درد تحمل كنم؟ميخوام بدونم چرا اين همه بنده خلق كردي اما يه آدم بينشون گير نمياد؟

من الا فقط يه نفرو دارم كه به اميد اونه كه زندگي ميكنم اون مادرمه اميدوارم هميشه فقط شاهد خوشبختيش باشم مامان دوست دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:46 توسط دکتر بهاری |


خدا یه تصمیم خوب گرفتم ولی میدونم برای انجامش دا غون میشم فقط تو میدونی میخوام چیکار کنم پس تنهام نذار نذار خیلی داغون بشم خدایا دوست دارم خیلی ولی خسته ام توان حرف زدن  با تو را  هم ندارم خودت درستش کن حالم خیلی بده

خداااااااااااااااااااااااااااااااا

به کی بگم چه خبره؟ کی غیر از تو میفهمه چی میگم؟فعلا تنها کسی که دارم فقط تویی کمکم کن

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:26 توسط دکتر بهاری


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:15 توسط دکتر بهاری |


سلام

خدایا دارم بهت سلام میکنم چون جوابش واجبه حالا که جوابمو دادی چند لحظه صبر کن و به حرفام گوش کن:

خدایا دارم کاری میکنم که نمیدونم درسته یا نه اصلا انگار قدرت تصمیم گیریمو از دست دادم میخوام برم جلو ،جلو جلو ،اما یهو  میترسم که تو نذاری یا اگه هم گذاشتی اونی نباشه که میخواستم خدایا  تنهام نذار منو به خودم واگذار نکن! من صداتو نمیشنوم خدایا بلندتر حرف بزن!!

البته یه چیزایی به دلم افتاده مثه یه جور الهامه ولی نمیدونم کار تو یانه؟!یعنی میخوای این کارا را بکنم؟نمیدونم خدایا خسته ام توراخدا کمکم کن،

انقدر چیزای مختلف داره بهم فشار میاره که نمیتونم درست تمرکز کنم و درست حرفاتو بشنوم حتی تو نمازم به هر چیزی فکر میکنم الا به تو و قدرتت و شگفتی خلقتت و...

کمکم کن به فریادم جواب بده

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 10:9 توسط دکتر بهاری |


 

هنوزم در پی اونم

 که میشه عاشقش باشم       مثه دریای من باشه منم اون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم

که عمری مرهمم باشه          شریک خنده و شادی،رفیق و همدمم باشه

هنوزم در پی اونم

که عشقش سادگی باشه      نگاهای پر از مهرش پناه خستگیم باشه

میگن جوینده یابنده است       ولی پاهای من خسته است

هنوزم در پی اونم

که اشکامامو روی گونه ام       کنه پاک و بگه جونم بگه جونم

نکن گریه منم اینجام             بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوای        منم ای وای تو را میخوام

خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه،

منم اون عاشق پاکی که از عشق تو دل شاکه

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:11 توسط دکتر بهاری |


وقتی تحمل آدم تموم میشه باید چیکار کرد؟وقتی دلت میخواد چشمهاتو ببندی،بعدش باز کنی و ببینی همش یه خواب وحشتناک بوده،یه رویابوده ولی نیست ،وقتی داری با تموم وجودت فریاد میزنی اما کسی صداتو نمیشنوه در حالی که اطرافت پر از آدمه...باید چیکار کرد؟

هر چی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم آخه دستهام بسته است ،کاری از دستم بر نمیاد نمیدونم باید کی و چی را صدا کنم!

حتی توی این قضیه که از خدا چی بخوام هم دچار سردر گمی شدم دیگه واقعا نمیدونم چی خوبه و چی بد،چی قراره پیش بیادو چی رو باید قبول کنم و از چی باید فاصله بگیرم.همه چیز را سپردم به اون ولی هم کرشدم و هم کور،دیگه نه چیزی میبینم و نه چیزی میشنوم.

همه اش دارم خدا رو صدا میکنم میگم خدااااااااااااااااااااااااااااااولی من جوابشو نمیشنوم آخه گفتم که کر شدم!!مناجات

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:39 توسط دکتر بهاری |


به نام او که فقط اوست که مرا می داند

میگن وقتی بچه ای به دنیا میاد گریه می کنه چون داره از خدای خودش دور میشه وبه یه دنیای تیره وتار وپر از رنگ وریا پا می ذاره،دنیایی که اونجوری که خدا می خواسته درست نشده ولی بعدش آروم میشه  دیگه گریه نمی کنه اونم می خنده می دونید چرا؟چون اونم یکی از ما میشه مثل آدمای این دنیا میشه همین بچه بزرگ میشه ،بزرگ میشه و ازدواج میکنه،شب عروسیش دوباره گریه میکنه چرا؟چون داره از پدر و مادرش جدا میشه نه مثل دفعه قبل که از خدای خودش جدا میشد ولی دوباره آروم میشه همینطوری با خوشی وغم ،با امید وناامیدی زندگی میکنه تا وقت مرگش برسه ،اون لحظه هم گریه میکنه اما این بار نه به خاطر جداشدن از عزیزانش بلکه به خاطر وصال دوباره به معشوقی که توی این سال ها نفهمیدش،درکش نکرد،حق بندگیش را ادا نکرد.

الان با روی شرمسار وسیل جاری اشکهاش ذاره ملاقاتش میکنه ولی دیگه نه راه پس داره ونه راه پیش.با یه کوله بار حسرت این دنیا رو ترک میکنه بدون اینکه به آرزوهای بلند بالاش رسیده باشه...

خدایا کمکم کن پیشت روسیاه نباشم ، وقت ملاقاتت شرمنده نباشم ،خدایا تنهام نذار،منو به خودم واگذار نکن، کمکم کن........

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:45 توسط دکتر بهاری |


سلام سلام صبح به خیر

امروز خورشید طلوع کرد ومن طلوعش را دیدم،تازگیش را حس کردم،زیباییش را لمس کردم.

حالا چشم هامو میبندم الان طلوع را جور دیگه ای می بینم :طلوع دوباره زندگی من که تا غروبش وقت کمی دارم.زندگی که زمان غروبش برام معلومه ولی نمیدونم میتونم تا غروبش با افتخار زندگی کنم یا نه!شایددلم بخواد همینطوری چشمهامو ببندم و باز نکنم،باز نکنم  تا نبینم باغبونایی را که با دستهای خودشون گل میکارن اما تا غنچه اونا میخواد باز بشه ساقشو میشکنن،می شکنن و نمیذارن اونطور که باید زندگی کنن.

نمیخوام ببینم اون ابرایی را که جلوی خورشید را میگیرن واونوقت دل آسمون می گیره،می گیره وزار زار گریه میکنه.نمیخوام ببینم اون مشتای گره خورده که از دل زمین،از شمال تا جنوب قد علم کرده اند تا نذارن بریم جلو به اونجایی که میخواهیم برسیم.نمیخوام ببینم اون دلهایی راکه که پشتشون چشمهایی که وقتی می بیننت انگار ازجونشون براشون عزیز تری ولی وقتی نیستی براشون مثل کسی هستی که با نبودنت انگار یه خار از تو دستشون درآوردی.چشمایی که پشتشون نفرته،بیزاریه ولی به خاطر چی؟نمیدونم واقعا نمیدونم....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:52 توسط دکتر بهاری |